مریض‌خانه

خوب به من چه

همین دیگر سرش به ته‌ش بند است مدام و مدام گریه ‌می‌کند. قدیم که بود سر به زانو می‌گذاشتند و گریه می‌کردند هی و هی را نمی‌دانم ولی سر به زانوی غم می‌گرفتند، یا که سر به آسمان می‌ساییدند این که این عراجیف از کجا آمده‌اند به ما ربطی ندارد به این بی‌چاره که سرش به ته‌ش بند است هم ربطی ندارد. سرش را به ته‌ش بند کردم که چی؟ به شما ربطی ندارد.

سه روز پیش از خانه بیرون زده‌     و حالا خدای من، خانه‌ش را گم کرده‌     و روی نیم‌کت

است

پارک یا روی چمن نشسته. جایش با شما که تعیین کنید که کجاست. شاید روی تخت باشد شاید جای دیگر. توی کمد؟ جای مناسبی نیست نه تخت نه کمد! از خانه بیرون زده خوب بی‌خانه‌ آدم تختش کجا بود کمدش کجا. کتاب سیاه‌ کنارش تمام این جفنگ برای گفتنم از کتاب سیاه بود هم‌این که چند روز است سرم به ته‌ام است دارم دور خودم می‌چرخم شرنگ بیابم که هی هی نیست در ادبیات ما این سیاه که من می‌خواهم نیست این تلخ که من می‌خواهم نیست، خوب باشد بگزار از شرنگ جانم در چیزی بیرون کشم که از دیدن چهر در چاه بسی به‌تر است.

   + علی ; ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٥ فروردین ،۱۳۸٩
    پيام هاي ديگران ()